بی کسی بهشت را در چشمم کویر می نمود

جز این هنگام تنهایی پناهگاه مانوس من در گریختن از تن ها شد، جزیره ی آرام و راستین من در این دریای

سامسارای هول نمود و ناپایداری و غرق بود خلوت خوبم در ازدحام بد جمعیت ،آزادی نفسم در خفقان

نفوس،رنجم از آن پس دیگر نه "تنهایی" "جدایی"بود و بی تابی ام نه هرگز "بی کسی" "بی اویی" شد

تنها دیدن تنها آشامیدن و تنها نشستن برزخی زیستن است

دربهشت چگونه می توان بی او بود؟

چگونه می توان غیبت او را و تنهایی خویش را کشید؟

چه بیهودگی عام و چه برزخ بی پایانی است بهشتی که در آن او نیست

در بهشت همه ی آرزوها، در کنار همه ی خواستن ها در چه می بایست هست ‌‌تنهایی آزاری طاقت فرسا است

هنگامی که راه سفر در پیش پاهای مشتاقی باز می شود بی همسفری سخت است

پروردگار مهربان من،از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش !

در هراس دم می زنم ودربی قراری زندگی میکنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

"بودن من " بی مخاطب مانده است من در این بهشت همچون تو در انبوه افریده های رنگارنگ تنهایم

" تو قلب بیگانه را می شناسی که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای " کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم درد "بی کسی" بود

اکنون دیگر به اقلیم دیگری رسیده ام که هوایش آتشگون و زمینش کینه توز و آسمانش درد بار است

خلوت و انزوا و تنهایی ، حیرت رهایی و گمراهی ، پوچی و عبث و بیهودگی ، بلاهت جهان و بی دلی طبیعت

و تکرارهای بی حاصل زندگی همه و همه راپشت سر نهاده ام و رسیده ام به "انتظار" !

رنجم نه دیگر تنهایی که جدایی است و اضطرابم نه زاده ی بی کسی که بی اویی

دلی که از بی کسی غمگین است هرکسی را می تواند تحمل کند ، دلی که در بی اویی مانده است برق هر نگاهی

جانش را می خراشد

لبخندها زهر آگین ، تسلیت ها خفقان آور ، لذت ها دروغ هایی فریبنده ، هر چهره ای،نگاهی، طرح

اندامی،طنینی ، رنگی 

در نگاه های او فریاد می کشد که او نیست


                        

 

                    گاهی تنها سکوت می تونه غمم را شادمانه فریاد بزنه


 

داستانی درباره ی یک پسر و یک درخت که نمونه ی واقعی عشق را بیان می کند
خلاصه ی آن این چنین است
" درخت خیلی خوشحال است که پسر نزد او است پسر غمگین است و می گوید:من پول لازم دارم درخت می گوید:من پولی ندارم ولی سیب دارم واگر می خواهی می توانی تمام سیب های مراچیده و به بازارببری و بفروشی تا پول به دست آوری آن وقت پسر تمام سیب های درخت راچید و برای فروش برد . درخت از این موضوع خیلی  شاد شده بود
گذشت
بعدا هنگامی که پسرک بزرگ شده وتمام پولهایش راخرج کرده بود برمی گردد و می گوید خانه ای ندارم درخت می گوید:
شاخه های مرا قطع کن آنها را ببر و خانه ای بساز و آن پسرتمام شاخه های درخت را قطع کرد و آن درخت شاد و خوشحال بود
پسر بعد از چند سال بدبخت تر از همیشه بر می گردد ومی گوید :می دانی من از همسر و خانه ام خسته شده ام و می خواهم از آن ها دور شوم اما وسیله مسافرت ندارم  درخت می گوید: مرا ازریشه قطع کن ومیان مرا خالی کن  وروی آب بینداز و برو
آن پسردرخت را ازریشه قطع میکند و به مسافرت می رود ودرخت هنوز شاد بود "


این نمونه ی عشق بدون قید وشرط است این همان جریانی است که عشق را زنده نگه می دارد
معجزه ی عشق این است که احساس ذره ای عشق نسبت به شخص دیگر می تواند ناگهان راز آسمان را بر ملا کند و شگفتی های عجیبی به وجود اورد
ما فقط برای خود زندگی نمی کنیم و به دنیا آمده ایم تا همزبانی برای دوست باشیم و همدلی برای آنان که به سوی ما دست دراز کرده اند
به دنیا آمده ایم تا مرحمی برای درد التیام نیافته باشیم و جراتی برای آنان که جسارت در وجودشان خاموش است و شاید دادی برای فریادهایی که در گلو خفته است .


لئوناردو داوینچی موقع كشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگی شد: می بایست "نیكی" را به شكل عیسی" و "بدی" را به شكل "یهودا" یكی از یاران عیسی كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می كرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل‌های آرمانی‌اش را پیدا كند.

روزی در یك مراسم همسرایی, تصویر كامل مسیح را در چهره یكی از جوانان همسرا یافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نكرده بود.

كاردینال مسئول كلیسا كم كم به او فشار می آورد كه نقاشی دیواری را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا كلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمی فهمید چه خبر است به كلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد.

وقتی كارش تمام شد گدا، كه دیگر مستی كمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز كرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: كی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنكه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی كه در یك گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پر از رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم...!!!


راحت و شاد زندگی كن!

  • انتظار نداشته باش ، همیشه آنچه در اطرافت اتفاق می افتد مطابق میل و خواسته ات باشد.
  • از سختی ها و مشكلات زندگی استقبال كن و با غلبه بر آنها به خودت پاداش بده.
  • دیگران را كمی تحمل كن و خود را با شرایط وفق بده ، این طوری خیلی از ناراحتی ها از بین می رود.
  • اجازه نده اتفاقات ناخوشایند روحیه ات را خراب كند.
  • به دیگران كمك كن آنچه را می خواهند به دست آورند ، زیرا رضایت آنها شادی واقعی را نثارت خواهد كرد.
  • هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن ، چرا كه تو چیزهایی داری كه دیگران در حسرت آن وقت می گذرانند.
  • با بحث های بی نتیجه ، انرژی خود را هدر نده ، در عوض همیشه خودت را برای شنیدن نظرات و ایده های نو آماده كن.
  • زندگی خودت را هدفمند كن. لباسی كه دوست داری بپوش. كتابی را كه دوست داری بخوان برای خودت وقت بگذار.
  • قلبت را از نفرت خالی كن تا خوشبختی در آن لانه كند.
  • با دیگران طوری رفتار كن كه دوست داری با تو رفتار كنند.
  • برای اینكه شاد باشی ، یاد بگیر كه شاد آفرین باشی.
  • انعطاف پذیر باش. معنویت را هرگز از زندگی ات جدا نكن و زیاد ببخش تا شادی را از عمق وجودت احساس كنی.
  • زندگی وقتی بهتر می شود كه تو بهترین باشی و چون محدودیتی برای بهتر شدن وجود ندارد ، مرزی نیز برای بهتر كردن زندگی تان قابل تصور نیست.
  • هرگز تسلیم نشو ، هر روز معجزه ی تازه ای رخ خواهد داد.


نوشته شده در تاریخ شنبه 12 بهمن 1387    | توسط: امیر بیكس    |    | نظرات()