سال آخر دبیرستان بودم وخیلی آدم خجالتی تا به اون سن كه رسیده بودم نتوسته بودم دوستی برای خودم پیدا كنم ولی این اواخر تو راه مدرسه یه دختره نظرمو به خودش جلب كرده بود . اون هر روز از مسیری كه من میرفتم عبور می كرد ! اون با دوست اش كه دختر زشتی هم بود باهم بودند ولی خودش دختر زیبای بود ، جالب اینكه تا به من می رسیدند دوست اون دختره محل نمی گذاشت ولی خودش به من چشمك میزد من اوایل بی تفاوت بودم ولی بعدا'' دیدم نمیشه بی تفاوت بود آخه چشمك زدن كار هر روزاش شده بود .
 این اوخر گاهی وقت ها هم میخندید من كه تا اون روز آدم خجالتی بودم داشتم كم كم پر رو میشدم و دنبال موقعیتی بودم تا طرح دوستی بریزم یه روز گویی كه شانس بهم روكرده باشه اونو تنها دیدم به خودم جرات دادم و گفتم كه هر جوری باشه باید بهش پیشنهاد دوستی بدم خیلی به هیجان آمده بودم صدام رو صاف كردم و گفتم خانم افتخار آشنایی میدید محل نذاشت من شوكه شدم ولی خودمو نباختم دوباره گفتم میتونم باهاتون دوست بشم برگشت و باخشم بهم نگاه كرد بهش گفتم (البته باترس) مگه خودتون هر روز بمن چشمك نمیزدید؟ مگه چراغ سبز بهم نشون ندادید اومد بسمتم و محكم خوابوند در گوشم و با صدای لرزون ولی با فریاد گفت :
دیوونه من مریض ام پلكم خودبخود میپره حالیته یا بازم بگم
از وبلاگ دوست خوبم

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
 هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
 گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.



مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع کرد. زن مکالمه را کشف کرد و شایعه اختراع شد 
 مرد قمار را کشف کرد و کارت‌های بازی را اختراع کرد. زن کارت‌های بازی را کشف کرد و جادوگری اختراع شد 
  مرد کشاورزی را کشف کرد و غذا اختراع شد. زن غذا را کشف کرد و رژیم غذایی را اختراع کرد 
 مرد دوستی را کشف کرد و عشق اختراع شد. زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد
مرد تجارت را کشف کرد و پول را اختراع کرد. زن پول را کشف کرد و « خرید کردن » اختراع شد
از آن به بعد مرد چیزهای بسیاری را کشف و اختراع کرد. ولی زن همچنان مشغول خرید بود




پیمانی که در توفان بسته میشود ، در آرامش فراموش میشود. باتلر یاتس

ساكت باش نه از روی گنگی كه سكوت زیور دانشمند و پوشش نادان است

مردان شجاع فرصت می آفرینند و ترسوها منتظر فرصت می نشینند.

شانس ، دستش را به طرف انسان شجاع دراز می کند.


اگر هیچ چیز به من تعلق ندارد، هیج دلیلی ندارد که وقتم را برای جستجوی چیزهایی که برای من
 
نیستند، تلف کنم. بهترین آن است که جوری زندگی کنم که امروز روز اول و آخر زندگی ام است.
 
 
دختران روستا به شهر فكر می كنند! دختران شهر در آرزوی روستا می میرند! مردان كوچك به آسایش مردان بزرگ فكر می كنند! مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان كوچك می میرند! كدامین پل در كجای جهان شكسته است كه هیچ كس به خانه اش نمی رسد

گاهی برخی از بركات خداوند با شكستن تمام شیشه ها وارد می شوند.

خداوند وقتی بخواهد كسی را دیوانه كند تمام آرزوهای آن شخص را برآورده میكند...


ای كاش عظمت در نگاهمان باشد نه در چیزی كه به آن می نگریم.

مثل چشمه باش که می جوشد نه مثل آب انبار که فقط آب را در خود نگه می دارد.
 
 
از افلاطون حكیم پیامبر فلاسفه پرسیدند :
چگونه است كه تو معلم خود را بیش از پدر خویش احترام مینمایی؟
افلاطون پاسخ داد :
پدرم مرا از بهشت به زمین آورد و معلم مرا از زمین به بهشت میبرد ، خود قضاوت كنید كدامیك برای احترام نمودن مقدمتر هستند ؟


دلیل انکه بیشتر مردم به اهدافشان نمی رسند این است که اهدافشان را به درستی مشخص نمی کنند.

زمان دزدی است که لحظات گرانبهای ما را به تندی می رباید

حضرت علی (ع)
برای این دنیا طوری زندگی کن که گویی تا ا خر دنیا زنده هستی
برای اخرتت طوری زندگی کن که گویی 1 روز بیشتر زنده نیستی

چقدر جالبه كه:
1.تا وقتی مریض نشی كسی برات گل نمیاره.
2.تا فریاد نزنی كسی به ‏طرفت بر نمیگرده.
3. تا گریه نكنی كسی نوازشت نمیكنه.
4.تا قصد رفتن نكنی كسی به ‏دیدنت نمیاد......و تا وقتی نمیری كسی تو رو نمی بخشه
 
 
بهترین بزرگواری آنست كه هرگز از بالا به كسی نگاه نكنی مگر آنكه بخواهی اورا از زمین بلند كنی.

بهترین قدردانی آنست كه هرگز در آن افراط نشود.

بهترین فرار آنست كه از جمع غیبت كنندگان بگریزی.


بهترین نگاه آنست كه تمامی احساست را بدون به زبان آوردن كلمه ای ،به طرف مقابل انتقال دهی.

بهترین مرگ آنست كه تنها جسمت از میان رفته باشد و نه اسمت.
 
اینگونه باش:
شاد اما دلسوز...
ساده اما زیبا...
مصمم اما بی خیال...
متواضع اما سربلند...
مهربان اما جدی...
سبز اما بی ریا...
عاشق اما عاقل...!؟
 
سخنانی از گابریل گارسیا مارکز:
1- دوستت دارم نه به دلیل شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم...

2- هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چینین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود...

3- اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد؛ به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد...

4- دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند...

5- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید...

6- هرگز لبخند را ترک نکن. حتی وقتی ناراحتی؛ چون هرکس امکان داره عاشق لبخند تو بشه...

7- ممکن است تو در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیای اونها هستی...

8- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذرد، نگذران...

9- شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری از افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می تونی شکر گذار باشی...

10- به چیزی که گذشت غم مخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن...

11- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند. با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی...

12- خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد...

13- زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری...
 



 

نوشته شده در تاریخ شنبه 21 دی 1387    | توسط: امیر بیكس    |    | نظرات()